المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

22

مروج الذهب ( فارسى )

بيست سال و بقولى چهل سال بر آن بگذشت . و اين گفتار خداست كه « روزگارى بر انسان گذشت كه چيز قابل ذكرى نبود » . فرشتگان كه بر گل بيجان ميگذشتند از آن ميترسيدند و ابليس از همه ترسان‌تر بود كه چون ميگذشت پا بر آن ميكوفت و صدايى چون سفال بر ميخاست كه صلصله‌اى داشت . و گفتار خداست كه من صلصال كالفخار ، يعنى از گل خشكى همانند سفال . و گفته‌اند كه صلصال جز اين بود . و ابليس از دهان گل بيجان درون ميرفت و از پائين آن برون ميشد و ميگفت : « ترا براى كارى آفريده‌اند . » وقتى خدا خواست جان در آن بدمد بفرشتگان گفت : « آدم را سجده كنيد » و همه سجده كردند مگر ابليس كه ابا ورزيد و تكبر كرد و گفت « پروردگارا من از او بهترم كه مرا از آتش و او را از گل آفريده‌اى و آتش از خاك برتر است ، منم كه در زمين جانشين بوده‌ام و پوشش پر و زينت نور و تاج كرامت داشته‌ام و در آسمان و زمين عبادت تو كرده‌ام . » خداى تعالى گفت : « از بهشت برون شو كه مطرودى و تا روز جزا لعنت من شامل تو است . » و او تا روز رستاخيز مهلت خواست و خدا تا روز وقت معين مهلتش داد . ابليس ندانست كه چرا گفتند آدم را سجده كند . بعضى كسان گفته‌اند كه آدم محراب مكلفان سجده بود و مقصود ، سجود خالق عز و جل بود و موافقت و اطاعت فرمان بطريق امتحان و تجربه و آزمايشى كه مكلفان را هست و بعضى ديگر جز اين گفته‌اند . آنگاه خدا از روح خويش در آدم دميد و چون روح به پاره‌اى از او در آمد ميخواست برخيزد و بنشيند و خداوند گفت : « انسان را شتابگر آفريده‌اند . » و چون روح پياپى در او شد عطسه زد و خدا گفت : « اى آدم بگو الحمد لله تا خدا بر تو رحمت آرد . » مسعودى گويد : آنچه دربارهء آغاز خلقت گفتيم همانست كه شريعت آورده و سلف از خلف و بازمانده از رفته نقل كرده و ما همچنان كه از كلماتشان دريافته و در كتابهايشان يافته‌ايم بيان كرديم ، بر حدوث جهان دليلهاى روشن هست ولى از گفتار اهل ملل كه موافقان حدوثند و گروه مخالفان كه معتقد